نمایش تبلیغ
 
ایجاد وبلاگ
 
مدیریت وبلاگ
 
وبلاگی دیگر
 
arche

   دیکتاتورهای بهشتی! بگذاريد ما جهنمی ها هم نفس بکشيمممممممممممممممممممممممم   

اگه گفتين زندگي كردن تو ايران يعني چي؟ يعني ذره ذره مردن تو قفس. در طول تاريخ هميشه همينطور بوده. ما شرقي ها ذاتاً انسان پرستيم. هميشه يه عده اي اون بالا نشستن كه مي گن اين كار رو بكن اون كار رو نكن. اينطوري فكر كن. اونطوري فكر نكن. اين بار نوبت رسيده به جنگجويان عليه شيطان. فرشتگاني كه تفكر رو گردن مي زنن. خداي اين موجودات خيلي خطرناكه. رحمه للعالمين نيست. درست مثل خودشون. لعنت بر اون بهشت خودساختشون باد.

در اعتراض به فيلترينگ سايت مترسك فيلسوف كه حرفش حرف خيلي از جووناي بدبخت زمانه ما بود ديگه نوشتن در اين وب رو ادامه نمي دم. اين جماعت به من با طعنه گفتند: كه بعد از مرگ آزادم.........................

لینک
پنجشنبه، 13 اردیبهشت، 1386 -

   بوی کثيف نفت   

- آرخه...آرخه....آرخه...بس کن دیگه! تو...تو داری اعصابمو خرد می کنی...محض رضای خدا اینقدر جلوی چشممام رژه نرو.

- سانتا...سانتا...سانتا... نمی تونم سانتا... باور کن دارم دیوونه می شم...

- این که چیز مهمی نیست پیرمرد...تازه می شی من... تو رو خدا یه جا واستا لعنتی! بگو چه مرگته!

- می دونی سانتا! اصلا ...یه نگا...یه نگا به پریسا بنداز...ببین چه معصوم تو اون کپه آشغال خوابیده!

- آره! اتفاقا تخت خوابش کلی اشرافیه! رنگارنگ و عطری!

- تو اصلا بابا ننه شو می شناسی؟

- آره! سطل زباله... ه...ه...ه...

- بس کن عوضی! من ناراحتم . می فهمی؟ ناراحت!

- خب آخه چرا پیرمرد؟

- یاد...یاد بابای بدبختش افتادم...

- هی... مگه...مگه می شناختیش؟

- آره! من و اون یه مدت توی پالایشگاه با هم کار می کردیم.

- نگفته بودی.

- دلیلی نداشت.

- خب...

- اصلا تو می دونی باباش چطوری مرد؟

- حتما‌ کلی هم بوی گند نفت می داد سرتاپاش. راستی با اون بوی گند چطور با زنش می خوابید؟ ببینم... پریسا هم بوی نفت می ده...نه؟ ... خب نه دیگه! پریسا بوی آشغال می ده!...ه...ه...ه...

- اه! منو بگو که دارم واسه کی درد دل می کنم. تو نمی خوای بری بازار پیش اون شیکم گنده های حال به هم زن و مایه دار چند تا تو سری بخوری حالت جا بیاد؟...

- راست می گی ها! از دیروز تا حالا کسی بهم نگفته دیوونه ناراحتم!...تو هم بگیر بشین... لاگا بیدار شه یه وقت هوس کنه گازت بگیره ها...

- باشه می شینم... آ... نشستم...آخیش!...تو هم گورتو گم کن لعنتی...

- لعنتی خودتی (...)...

- آه...باباش...کارگر بدبخت و پشمالو و سیاه و چرک پالایشگاه...دقیقا یادمه لحظه ای رو که از روی دکل پرت شد پائین...صاف افتاد جلوی پای آقای وزیر... آقای وزیر شیک پوش خودشو کشید کنار...ترسید... محافظاش نشوندنش تو مرسدس و بردنش... سفیدی مغزش از سوراخ دماغش زده بود بیرون... بدبخت...اون باید نفت می کشید بیرون...اما له شد بدبخت...

لینک
سه‌شنبه، 11 اردیبهشت، 1386 -

   آغاز آرخه   

بس كن ديگه آرخه!..... لعنتي داري عذابم مي دي.... خفه م كردي... حالم از اين گند و كثافتا به هم مي خوره.... چرا نمي خواي بفهمي.....؟

آرخه داشت توي پياده رو قدم مي زد. گاهي اوقات جلوي ويترين مغازه ها مي ايستاد و به خرت و پرت هايي كه روي سر هم سوار شده بودند نگاه مي كرد. و بعد مي رفت سراغ سطل هاي آشغال... آرخه سطل هاي آشغال را خيلي دوست داشت. خانه اش در جايي حوالي گمرك بود. در يك كوچه بن بست با چندتا كانتينر زباله بزرگ. گربه ها همسايه هاي خوبي واسه اش بودند. اما نه تنها همسايه هاش. دو نفر ديگر هم با او زندگي مي كردند. يكي از آنها پريسا بود. دختر كوچولوي نازي كه از بچه گي رها شده بود. نه كنار جوي آب يا دم در خانه هاي اشرافي. او را توي سطل آشغال انداخته بودند. آرخه توي پرسه زني هاش پيداش كرد. از آن زمان به بعد مثل دختر خودش ازش مراقبت كرد. دومي هم اسمش لاگا ست. لاگا يك سگه. يك سگ ميان سال و اخمو. توي كوچه ها وله! چند روز پيش آرخه اونو توي اختياريه پيداش كرد. لعنتي داشت به گربه سفيد و ملوس يكي از اشرافياي اختياريه تجاوز مي كرد. صاحب گربه كه يك خانم چاق و بهتر بگم يك ويترين متحرك از خرت و پرتهاي طلاو جواهر بود با ديدن صحنه غش كرد. آرخه گوش لاگا را گرفت و اونو به خاطر اين عمل زشت ... مجازات نكرد. چون رابطه جنسي داشتن حق هر موجود زنده اييه. چون آرخه مي دونه همه ما اسير هوا و هوس ژن هامون هستيم.

آرخه يك دوست هم داره كه هر چند وقت يكبار مي ياد و يك سري مي زنه. اسمش سانتا ست. سانتا ديوونه است. كف بازار گاري هل مي ده. بازاري ها به حد مرگ اذيتش مي كنن. اما هيچي نمي گه. تازه دلش به حالشون مي سوزه. خب واسه اينكه ديوونه اس ديگه. اين چهار نفر روزهاي عجيبي را با هم پشت سر گذاشتن...

آرخه .............پريسا.................لاگا..................سانتا........................................................

لینک
دوشنبه، 10 اردیبهشت، 1386 -

   بخنديد...   

آخه من نمی دونم این همه آشغال...اه! هیچکس نمی خواد بفهمه که بابا اگه نیروگاه راه افتاد خب بعدش آشغالای هسته ای هم راه می یفته... نکنه آشغال دونی تون خلیجه؟... آخرش هممون می ریم تو هوا! قدرت ارزششو داره؟ بوی نفتو گاز رو تحمل می کنیم کمه؟ ... تو هول و ولای آشغال هسته ای هم باید باشیم. یه پیشنهاد ... حالا که دارین دخترای بد حجاب و پسرای بد و آدمای غرب زده رو می گیرین... آشغالای هسته ای رو بهشون بخورونین و اونا رو توی آشغال دونی آدما - منظور گورستان فخیمه است- چال کنید... اینطوری دنیا دیگه فقط و فقط مال شما می شه... مال خود خودتون... دیگه م کسی نیست که جلوی قدرتتون واسته و سر خم نکنه... به خدا راست می گم. ... اگه می خواین غرب گازتون نگیره شما گازش بگیرین... با نفله کردن- عذر می خوام...اصلاح کردن- جوونای غربی... پسرتو دیدم که اکس ترکونده بود و آشغالا رو شبیه یه پیتزای درست و حسابی می دید... درست دیدم... یعنی اون آقازاده خودت بود...آقازاده خودت... یه آدم شرق زده بود یعنی... آخه داشت تو آشغالا غلت می خورد...!

لینک
پنجشنبه، 6 اردیبهشت، 1386 -

   به آشغال فکر می کنم   

از همین جاست که همه چی شروع می شه! درست از توی سطل آشغال. منم انسان مدرن. فکر کردید که چی؟ یه روزی با آشغال هایی رنگ و وارنگ و با بوهای عجیب و غریب کل دنیا رو صاحب می شم.

راستی! اگه گفتین چرا ما انسان ها بر خلاف بقیه جونورا از رنگای قشنگ و بوهای عجیب آشغال فراری هستیم و جذبشون نمی شیم؟... مسخره سسسسسسسسسسسسسسس.

لینک
پنجشنبه، 6 اردیبهشت، 1386 -

     

خبری نیست که نیست

گویی اندر شب این شهر کسی نیست که نیست

جغد شوم است که می خواند از آن بام بلند

همه جا زمزمه ویرانی ست

دود می خیزد از اعماق وجود تل ویرانی ها

عطر گندابه در این بزم گه آشفته

سوسک ها می رقصند

و مگس ها همگی شادترین شعر شکوفایی خود را با عشق

همچنان می خوانند

و زمین بی تاب است:

کوه ها می لرزند

رودها می خشکند

بارش آتش و خاکستر داغ

و اورانیوم ها

وارث سلطنت اکسیژن

این زمین میل به رجعت دارد.

اندر آن ساحره صاحب ویرانی ها

پای می کوبد و دست افشان است.

خواهد از راه رسید...

بامدادی کهن و تیره و تار...

بی حضور انسان!

لینک
پنجشنبه، 6 اردیبهشت، 1386 -